۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب خوندن» ثبت شده است

جهانفرمای کوچک

نمیدونم اخرین باری که رفته ام نمایشگاه کتاب چه مدت پیش هست اما حدودا مال 4 یا 5 سال پیش هست ...
بار آخر یادمه که دقیقا مشخص کرده بودم که چه کتابهایی میخوام و سالن به سالن به ترتیب داشتم کتابهای خودم رو میخردیم ... تنها خوبی ای که داشت از خستگی سال های پیش اصلا خبری نبود .
وارد یه غرفه شدم  و کتابی که می خواستم رو خریدم و پول نقد به فروشنده دادم و اونم دنبال ما بقی پول من بود که بهم بده ...اما فک کنم حدود 1000 تومن طلب من میشد ...
فروشنده رفت گوشه غرفه و از کتابهای چیده شده روی هم یکی برداشت و به من داد و گفت حلال کن و اینم ما بقی پولت ...
کتاب حجیم بود و تعداد صفحات بسیار زیاد ...
منم با بی میلی خیلی زیاد که زیادی داشت جا از داخل کیفم میگرفت گذاشتم داخل کیف و اومدم کاشان ...
از اون موقع 4 یا 5 سال میگذره ...
هزاران بار از کتابخونه خودم انداخته بودم یرون ....
اصلا ظاهر قشنگی نداشت و کاغذش هم زرد رنگ بود ....
هزاران بار تصمیم گرفته بودم برازم قاطی آشغالا و بزارم بیرون اما همیشه دست نگه داشته بودم . یه بارم برش داشتم بردم باغ که بسوزونمش تو آتیش اما بازم گفتم نه ....
تا اینکه چند وقت پیش نیمه شب بود که نگام بهش خورد  و بازم ذهنم رو درگیر خودش کرد
قسمت جالبش برام این بود بعد از این سال ها کلا برش داشتم تا ببینم اصلا محتواش چی هست
، چقدر این جمله آشنا هست ، قصاص قبل از جنایت ....
کلی میشه براش مثال زد و تو روزمره دیدش و لمسش کرد ...
وقتی مقدمه رو خوندم دیدم رمان هست به اسم جهانفرمای کوچک ....
نمیدونم چه جوری گذشت اما تا ساعت 7 صبح داشتم میخوندم و حس خوبی بهش داشتم ....
جزو تنها رمانهایی بود که با هاش خندیدم و ، عصبان شدم و ناراحت ....
و شاید تنها جملاتی که از خوندنش حال خوب پیدا کردم این چند جمله بود :
آنا آهی از سر آسودگی کشید :((خدا کنه ! می دونید ، مامان میگفت هر بچه ای ، اگه بتونه جلو عصبانیت خودش رو بگیره ، می تونه صدای قاضی رو بشنوه . البته به شرط اینکه هم سعی خودش رو بکنه و هم از بزرگترها کمک بگیره ، وگرنه بعضی وقتا ممکنه عصابانیت به جای قاضی حرف بزنه . مامان میگفت وقتی بزرگتر شدی ، کم کم یاد میگیری که دیگه لازم نیست با قاضی حرف بزنی ، بلکه فقط به صدای اون که از توی قلبت با تو حرف میزنه گوش میکنی .))
شاید تنها نکته این داستان و کل این داستان این بود که همه چیزهای دنیا قابلیت تغییر دارند ، سفت و سخت ترین آدمها ، سخت ترین قوانین و سنگ ترین دل آدمها و همه و همه با صبر و تلاش به دست میان. مهم حرکت ما به سوی همه اینها هست  و از همه مهمتر خیلی از خصلت های خوب همه و همه یادگرفتنی هستن نه مادرزادی ...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

نگاهی به درون خودت بیانداز

پ ن : منبع وب سایت متم و ویکی پدیا می باشد


ابتدای نوشته رو با حرفای مارتا نوسباوم (Martha_Nussbaum) شروع میکنم.

دنیای درونت را خوار نشمار.

این نخستین و مهم‌ترین توصیه‌ای است که می‌توانم به تو بگویم.

جامعه‌ی ما همه‌ی نگاهش را به بیرون دوخته است:

به جدیدترین خبرها، جدیدترین شایعه‌ها، به آخرین ابزارها و فرصت‌های جدیدی که کمک کنند تا خودمان و موقعیت‌مان را بهتر و بیشتر به رخ دیگران بکشیم.

اما نباید فراموش کنیم که همه‌ی ما زندگی را در قالب یک کودک آغاز کرده‌ایم.

کودک ناتوانی که برای غذا، آسایش و زنده ماندن، به دیگران وابسته بوده است.

بزرگ شده‌ایم. بر محیط خود مسلط‌تر شده‌ایم. مستقل شده‌ایم.

اما نمی‌خواهیم بپذیریم که آن ضعف‌ها و کامل نبودن‌‌ها همچنان در وجودمان باقی مانده است.

شاید آنها را در تراکم نشانه های بیرونی گم کنیم، اما انواع احساساتی که از این ضعف‌ها و ناتمامی‌ها برمی‌خیزند، آماده‌اند تا واقعیت ما را دوباره به ما یادآوری کنند:

ترس از اینکه اتفاق بدی بیفتد و نتوانیم از عهده‌اش برآییم، عشق به کسانی که کمک ما هستند و از ما حمایت می‌کنند، رنج از دست دادن، امید بستن به اتفاق‌های خوب آینده، خشمگین شدن وقتی کسی به چیزی که دوستش داریم آسیب می‌زند.

زندگی احساسی و هیجانی ما، کامل نبودن ما را به یادمان می‌آورد: موجود کامل، نه ترس را تجربه خواهد کرد و نه امید را. نه خشم را و نه اندوه را.

احساسی بودن بد نیست. هیجانی شدن بد نیست. کامل نبودن ایراد نیست. اما مسئله اینجاست که ما، عموماً نسبت به آنها احساس خوبی نداریم. حتی گاهی به خاطرشان احساس شرمساری می‌کنیم.

شاید علتش این باشد که جایی در درون‌مان، می‌دانیم که احساسات و هیجانات، بروز بیرونی کامل نبودن‌ها و وابسته بودن‌هاست.

شاید همین است که مردان جامعه، می‌ترسند وابسته بودن و کامل نبودن خود را آشکار کنند. چون ما تصویر مرد بودن را، با رنگی از کامل بودن و مستقل بودن ترسیم کرده‌ایم.

شاید بخشی از خشم‌های جامعه، ترس‌هایی است که جرات نکرده‌ایم آنها را ابراز کنیم.

شاید بخشی از رو آوردن ما به نمادهای بیرونی، مجموعه‌ی حرف‌های درونی است که نخواسته‌ایم و نتوانسته‌ایم آنها را بیان کنیم.

ما بیشتر یاد گرفته‌ایم که احساسات شخصی هستند. مال خودمان هستند. درونی هستند.

فراموش کرده‌ایم که بیمار شدن، از دست دادن، پیر و ضعیف شدن، رویدادهای گریزناپذیر زندگی همه‌ی ما هستند. رویدادهایی که هر یک، ضعف و وابستگی دوران کودکی را دوباره برایمان زنده می‌کنند.

اما این بار بر خلاف کودکی، آموخته‌ایم که نباید در مورد احساساتمان حرف بزنیم. یا نیاموخته‌ایم که چگونه در مورد احساساتمان حرف بزنیم.

شاید یکی از نقش‌های داستان و داستان گویی همین باشد: شخصیت‌هایی که می‌توانند از حال درونی خود بگویند. بدون ملاحظه‌کاری‌ها و پنهان‌کاری‌هایی که جامعه به ما آموخته است.

***

پیشنهادم این است که زیاد داستان بخوان. زیاد موسیقی گوش بده و مصداق آن داستان‌ها و حرف‌ها و نواها را در زندگی خودت و اطرافیانت جستجو کن.

نگذار درونت تهی بماند.

نگذار احساسات درونی‌ات در انبوه نشانه‌ها و تظاهرهای بیرونی گم شود.

خودت را با داستان و موسیقی غنی کن تا به این شیوه، بر آنچه در درونت می‌گذرد  آگاه‌تر شوی و زبانت در بیان آنچه در درونت می‌گذرد، توانمندتر شود.

----------------------------------------------

حرفای قابل تاملی هست .

گاها باید دست از بال بال زدن برداری و یکم به خودت صفا بدی.....

شاید اون صفا دادن هم مصداق این نباشه که باید روزی n  ساعت و n صفحه کتاب خوندن باشه .....شاید یه موسیقی قشنگ گوش کردن یا یه دونه فیلم باشه.....

بعضی وقتا کلی حرف تو ذهنت هست اما نمیشه گفتشون یا نمیشه نوشتشون....

 پ ن : راستی این فیلم رو هم ببینید....فیلم فوق العاده قشنگی هست .

البته لینک ترجمه فارسیش رو پیدا نکردم که براتون بزارم.انگلیسی روانی داره ( چندتا فحش انگلیسی جدید هم یاد میگیرید)...

(welcome 2009)

welcome 2009



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰